لیلا سپهری در پویش روان نویس برای کافه کتاب نوش می نویسد.

دختری که هنوز نمرده است و نامش لیلاست.

میان جزیره ای تنها به دور از آدم ها بودم. جزیره ای دور،تنها درختان بودند و پرندگان و آهوانی که چشمان عجیبشان مرا مسحور می کرد.

کد خبر : 757
تاریخ انتشار : شنبه 2 اسفند 1399 - 13:56
لیلا سپهری

میان جزیره ای تنها به دور از آدم ها بودم. جزیره ای دور،تنها درختان بودند و پرندگان و آهوانی که چشمان عجیبشان مرا مسحور می کرد.نسیم، ترانه ی موج ها را می آورد و من بدون آنکه به خاطر بیاورم شبیه گنجشکی که از تیرو کمان و سنگ ها گریخته بود، گریخته بودم و هنوز باز نگشته بودم درست همان روزی که من شدم عروسکی برای فرشته ها،عروسکی آرام با چشمانی به رنگ شب،که خدا دوستش داشت و قول داد اینجا به من خیلی خوش خواهد گذشت .اما من آنجا حالم خوب نبود.حس می کردم میان پیله ای هستم در انتظار پروانگی.حس می کردم پرنده ای کوچک در قفس استخوانی ام پر پر می زند.اگر چه همه چیز بود اما حس می کردم من باید بروم.کجا!نمی دانم.اما یک‌چیز هایی در ذهنم،روحم در قلبم نفس می کشید که باید در هوا منتشر می شدند و آنجا فقط عطر فرشتگان بود و نامه های خط خطی که از زمین می رسید.نه لب به سیبی زدم نه خوشه ای گندم.یک روز پیش از بیدار شدن فرشته ها دل به دریا زدم و ناگهان این جزیره شد خانه ام.می دانم خدا بیدار بود.مرا دید و حتی نجوا کنان گفت:لطفا به زمین نرو.آنجا آزارت می دهند.پیش من بمان!اما من نمی توانستم.انگار حوصله ام سر رفته باشد.فقط انگار برایم دعا خواند و برای اولین بار صدایم کرد.لیلا…!لیلا….!و فهمیدم این نام‌ مقدس من است.حالا اینجا حال و هوای شگفتی دارد!اینجا من روی سنگ هاو برگ ها چیز هایی می نویسم که وقتی برای خدا می خوانم پرندگان هم می رقصند و رودخانه ها چین می خورند و من دل می سپارم به نسیم و می چرخم .رهای رهای رها.اگر چه می دانم کمی آن طرف تر جایی هست برای شکستن من،برای کشتن من،برای دیدن نقاب ها و رنگ ها ولی شاید یک روز برای همیشه به آنجا بروم.اگر کسی به این جزیره نیامد،باید بروم. فکر کنم دیگر قوی شده ام و آنقدر بزرگ شده ام که از گریه کردن نترسم.باید به آنجا سر بزنم؛جایی که هم زیباست هم تلخ،هم شیرین هم شیشه ای،هم سخت هم پست.اگرچه من هر سال، بیست و پنجم آخرین ماه زمستان به خیابان می روم،به کافه های سرد و تاریک،روی نیمکت پارک ها می نشینم و هیچکس مرا نمی شناسد.دختری که هنوز نمرده است و نامش لیلاست!